تبليغاتX
حرف دل مهسا

حرف دل مهسا

تو نیز بگذر روز وشب تلخ من

 

در نگاه کسانی که پرواز را نمی فهمند

هرچه بیشتر اوج بگیری

کوچکتر خواهی شد....

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت18:44توسط i!i!i!i!i!i!i!i!$@)/\( | |

 

شاکی و

خسته و

بی حوصله و

کلافه و

ملول از روزگار واین زندگیه ی نکبت و...

می شه باز هم فکر کرد.به تو...

به تویی که قسمتی از منی ومن رو می فهمی.

که گاهی اینجایی وگاهی در درون کسی دیگر.

گمونم چند وقته دلخوری.فقط میتونم بگم که حق داری.

من بد بودم و هستم..

میبینی چقدر لحظات خوشیم کوتاه شدن.

چقدر زود اوج می گیرم.

وچقدر عجیب زمین می خورم.

چقدر مدل افکارم عجیب وخسته کننده شدن.

یه کلام.خیلی خسته ام................................

 

 

+نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت17:29توسط i!i!i!i!i!i!i!i!$@)/\( | |

 

پرنده لب تنگ ماهی نشسته بود...


با تعجب به ماهی نگاه میكرد...


با خود میگفت: سقف قفسش كه شكسته پس چرا پرواز نمیكند!؟؟؟

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت0:2توسط i!i!i!i!i!i!i!i!$@)/\( | |

 

 

سلام ؛ حال من خوب است


ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور


که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند...


با این همه اگر عمری باقی بود


طوری از کنار زندگی می گذرم


که نه دل کسی در سینه بلرزد


و نه این دل نا ماندگار بی درمانم...


تا یادم نرفته است بنویسم:


دیشب در حوالی خواب هایم ، سال پر بارانی بود...


خواب باران و پاییزی نیامده را دیدم


دعا کردم که بیایی


با من کنار پنجره بمانی ، باران ببارد


اما دریغ که رفتن ، راز غریب این زندگیست


رفتی پیش از آن که باران ببارد...


می دانم ، دل من همیشه پر از هوای تازه باز نیامدن است !


انگار که تعبیر همه رفتن ها ، هرگز باز نیامدن است


بی پرده بگویمت :


می خواهم تنها بمانم


در را پشت سرت ببند


بی قرارم ، می خواهم بروم ، می خواهم بمانم ؟!


هذیان می گویم ! نمی دانم...


نه عزیزم ، نامه ام باید کوتاه باشد


ساده باشد ، بی کنایه و ابهام


پس از نو می نویسم:


سلام! حال من خوب است


اما تو باور نکن...

 

+نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت23:15توسط i!i!i!i!i!i!i!i!$@)/\( | |

 

سنگینی نگاهت را احساس می کنم....

تمام کلماتی که از ذهنت می گذرند را می شنوم...

صدای قدم های دلت را می شنیدم ....

دلم برای بودنت تنگ می شود یا برای نبودنت....

نمی دانم..

طاقت ندارم...

سرم را که بالا می آورم در نگاهم جاری می شوی..

در سلولهای بدنم...

لبخند می زنم...

دستم را جلومی آورم..

باز می کنم...

نگاه می کنی...

می خواهم تنهاییم را با تو تقسیم کنم...!

تا باهم تنها باشیم...

من وتو...!

دستانم را می گیری وتمام وجودم را وتمام حضورم را و در تو گم می شوم....

در لحظاتی که اکنون خیال شبهای دلتنگی ام شده اند......

گرم می شوم...

داغ می شوم...

نفس هایم می سوزند...

قلبم بارها بارهابارها می زند....

وچه آرامم!وچه آرام بودم.....

با تو..

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت17:39توسط i!i!i!i!i!i!i!i!$@)/\( | |

 

امروز طرف صحبتم تویی..

آره خود تو مهران آخو....

میدونی یه چیزی رو ..

من اینبار خیلی دوست داشتم امتحانت کنم وقتی برگشتی..

و خیلی چیزا هم فهمیدم که مهمترینش احساس دوست داشتنت نسبت به مسی..

نمی دونم چرا هر وقت مست میکنی مهسا رو میخوای و دوستش داری..

اگه اینجوری نیست چرا پستی که گذاشته بودی رو پاک کردی؟

اون پست رو در عین مستی گذاشته بودی اینو دیگه شاهد بودم اون روز...

البته بهونه های دیگه هم میتونی بیاری.. ولی مهم نیست..

دوستت داشتم و نمیخواستم اینجوری تموم بشه ولی خودت کردی پسر..

مهران ،پیش خودت فکر کن ببین درست میگم یا نه ..

 مسی خیلی سعی کرد همه چیز رو فراموش کنه وقتی

 اونجوری ولش کردی و به ۳نقطه ت هم حسابش نکردی..

نمی خوام به خودم بگیرم ولی واقعیت اینا..

برگشتی اومدی و گفتی اون چرت وپرتا رو نمیدونم چه جوری گفتم بهت..

مسی خیلی گذشت داشت که وقتی برگشتی همونجوری عین قبل پذیرفتت..

شاید کسی دیگه ای بجای اون بود اینکارو نمیکرد..

به هرحال اینا و شاید یه چیزای دیگه رو دلم مونده بود گفتم اینجا بگم ..

مهران همه اطرافیام میدونن چی شدم من توی اون چند ماه..

خیلی می خواستمت ولی دیگه نمیتونم به اون روزا برگردم ..

شاید پیش خودت بگی چقدر بزرگش میکنه این دختره ..

ولی اینو بهت بگم که از اون چیزی که داری فکرش رو میکنی خیلی بزرگتره.. و سخت..

دیگه نمیدونم چی بگم..

حرف دارم ولی نمیاد که بگم..

برات آرزوی موفقیت و خوشبختی می کنم ..

خداحافظ شاید تنها بمونی

شاید قدر نگاهم رو بدونی

خداحافظ شاید آسوده باشی

شاید تنها تو کنج خونه باشی

 

مسی..

 

+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت11:50توسط i!i!i!i!i!i!i!i!$@)/\( | |

 

امروز رو دود کردم و دادمش به دست باد..

البته هر روزم رو دارم دود می کنم..

ولی امروز یه چیزه دیگه بود و یه جای دیگه ..

می دونی...

بعضی اوقات فکر می کنی  که عاشقشی..

بعضی وقتا هم به خودت میگی نه بابا اینجوریا هم نیست..

بعضی وقتا بهش نیاز داری و نمی خوای از دستش بدی..

اما اصلا انگاری هیچی مهم نیست.. یکی میاد تو ذهنت و میگه  سخت نگیر..

تو هم که از خدا خواسته ای میگی باشه..

ولی امروز خیلی چیزا رو تجربه کردم.. واسه همونه که نمی دونم دارم چی مینویسم..

خیلی فکر کردم .. خیلی ..

فقط به این نتیجه رسیدم که با این زندگیه تخمی به هیچ جایی نمی رسم..

قبلا هم به همین نتیجه رسیده بودم.. شاید از امشب به بعد قید خیلی چیزا رو بزنم..

حتی همین تویی که گوشه ی لبم نشستی و منم هی دارم با هر نفسم میسوزونمت..

ولی نه .. قید هرچی یا هرکسی رو بزنم .. قید تورو نمیزنم..

اصلا عاشقتم.. میبینم داری می سوزی حال میکنم..

اصولا امشب داره زیاد فکر می کنه مسی..

ومثل همیشه دری وری میگه..

اینجاست که میگن لطفا جدی نگیرید ..

 

 

 

+نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت22:35توسط i!i!i!i!i!i!i!i!$@)/\( | |

 

چقدر ثانیه ها نامردند

گفته بودند که بر میگردند

 بر نگشتند

پی رفتنشان بی جهت عقربه ها می گردند

+نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت23:30توسط i!i!i!i!i!i!i!i!$@)/\( | |

 

گفتند ستاره را نمي توان چيد ...

 و آنان که باور کردند...

 براي چيدن ستاره ...

 حتي دستي دراز نکردند...

 اما باور کن ...

 که من به سوي زيباترين و دورترين ستاره...

دست دراز کردم...

 و هر چند دستانم تهي ماند ...

 اما چشمانم لبريز ستاره شد ...

 

+نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت18:5توسط i!i!i!i!i!i!i!i!$@)/\( | |

 

تنها فصل خوب زندگیم پاییز و و بعد زمستان و دیگر هیچ..

لباس های پاییزه ات می پوشم.

کنار پنجره ی تمام قد اتاق می ایستم.

باران را تماشا می کنم وصدایش را در اتم !های قلب نداشته ام ثبت می کنم.

برای آرزو کردن چرا چشم ها را ببندیم؟

دلیلی نیست.

پس باز می گذاریم.

با چشمهای باز تو را در تمام اتم! های مغزم که صدای شرشر باران می دهند تکرار می کنم.

ودوباره بر می گردم و

دوباره و

دوباره........

 

+نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت23:46توسط i!i!i!i!i!i!i!i!$@)/\( | |