|
این رو خودت نوشتی یادته؟؟؟
اینجا آسمان ابریست ...آنجا را نمی دانم اینجا شده بارانی...آنجا را نمی دانم اینجا فقط رنگ است ...آنجا را نمی دانم اینجا که دلی تنگ است ...آنجا را نمی دانم...
امشب به نگاه باران خواهم گفت"آرام باش.مگذار چشمانم ازاین خیس تر شود." دلم خیلی گرفته بود.فکر کردم این یه راهه .شاید آروم شم.اما این هم جواب نداد. شوک قشنگی بود!!!!!!!شوک رفتنت،نبودنت... بعد از چند ماه برگشتی.. دوباره یه جوره دیگه رفتی.. داره یک ماه میشه.. برگرد... + از انسانها غمي به دل نگير؛ زيرا خود نيز غمگين اند؛ با آنکه تنهايند ولي از خود ميگريزند زيرا به خود و به عشق خود و به حقيقت خود شك دارند؛ پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند...! **دکتر علي شريعتي
صدای گنگی مرا می خواند... بر می گردم.. در دور دست ها ایستاده است... لبخند نمی زند... حرکت نمی کند... گویی مرده است... ولی مرا می خواند... می خواهم بروم... می خواهم فریاد بزنم... می خواهم... نمی توانم... نمی توانم... نمی توانم... دلتنگم... دلتنگه تو..
دلتنگت که می شوم راهی ندارم جز نوشتن.. قرنها سکوت کافی خواهد بود برای فهمیدن کلام من... کاش کسی گریه هایم را میزبان می شد.... از سکوتم بفهم دلتنگیم را...
در نگاه کسانی که پرواز را نمی فهمند هرچه بیشتر اوج بگیری کوچکتر خواهی شد....
شاکی و خسته و بی حوصله و کلافه و ملول از روزگار واین زندگیه ی نکبت و... می شه باز هم فکر کرد.به تو... به تویی که قسمتی از منی ومن رو می فهمی. که گاهی اینجایی وگاهی در درون کسی دیگر. گمونم چند وقته دلخوری.فقط میتونم بگم که حق داری. من بد بودم و هستم.. میبینی چقدر لحظات خوشیم کوتاه شدن. چقدر زود اوج می گیرم. وچقدر عجیب زمین می خورم. چقدر مدل افکارم عجیب وخسته کننده شدن. یه کلام.خیلی خسته ام................................
پرنده لب تنگ ماهی نشسته بود...
سلام ؛ حال من خوب است
سنگینی نگاهت را احساس می کنم.... تمام کلماتی که از ذهنت می گذرند را می شنوم... صدای قدم های دلت را می شنیدم .... دلم برای بودنت تنگ می شود یا برای نبودنت.... نمی دانم.. طاقت ندارم... سرم را که بالا می آورم در نگاهم جاری می شوی.. در سلولهای بدنم... لبخند می زنم... دستم را جلومی آورم.. باز می کنم... نگاه می کنی... می خواهم تنهاییم را با تو تقسیم کنم...! تا باهم تنها باشیم... من وتو...! دستانم را می گیری وتمام وجودم را وتمام حضورم را و در تو گم می شوم.... در لحظاتی که اکنون خیال شبهای دلتنگی ام شده اند...... گرم می شوم... داغ می شوم... نفس هایم می سوزند... قلبم بارها بارهابارها می زند.... وچه آرامم!وچه آرام بودم..... با تو..
امروز طرف صحبتم تویی.. آره خود تو مهران آخو.... میدونی یه چیزی رو .. من اینبار خیلی دوست داشتم امتحانت کنم وقتی برگشتی.. و خیلی چیزا هم فهمیدم که مهمترینش احساس دوست داشتنت نسبت به مسی.. نمی دونم چرا هر وقت مست میکنی مهسا رو میخوای و دوستش داری.. اگه اینجوری نیست چرا پستی که گذاشته بودی رو پاک کردی؟ اون پست رو در عین مستی گذاشته بودی اینو دیگه شاهد بودم اون روز... البته بهونه های دیگه هم میتونی بیاری.. ولی مهم نیست.. دوستت داشتم و نمیخواستم اینجوری تموم بشه ولی خودت کردی پسر.. مهران ،پیش خودت فکر کن ببین درست میگم یا نه .. مسی خیلی سعی کرد همه چیز رو فراموش کنه وقتی اونجوری ولش کردی و به ۳نقطه ت هم حسابش نکردی.. نمی خوام به خودم بگیرم ولی واقعیت اینا.. برگشتی اومدی و گفتی اون چرت وپرتا رو نمیدونم چه جوری گفتم بهت.. مسی خیلی گذشت داشت که وقتی برگشتی همونجوری عین قبل پذیرفتت.. شاید کسی دیگه ای بجای اون بود اینکارو نمیکرد.. به هرحال اینا و شاید یه چیزای دیگه رو دلم مونده بود گفتم اینجا بگم .. مهران همه اطرافیام میدونن چی شدم من توی اون چند ماه.. خیلی می خواستمت ولی دیگه نمیتونم به اون روزا برگردم .. شاید پیش خودت بگی چقدر بزرگش میکنه این دختره .. ولی اینو بهت بگم که از اون چیزی که داری فکرش رو میکنی خیلی بزرگتره.. و سخت.. دیگه نمیدونم چی بگم.. حرف دارم ولی نمیاد که بگم.. برات آرزوی موفقیت و خوشبختی می کنم .. خداحافظ شاید تنها بمونی شاید قدر نگاهم رو بدونی خداحافظ شاید آسوده باشی شاید تنها تو کنج خونه باشی مسی..
|
About![]()
در حضور واژه های بی نفس Archivesآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 دی 1386 آبان 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اسفند 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 Links
سنگ صبور |